محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

928

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

روى نشوئى ، نكنى يك نماز * كافرى اى كون زنت غاز غاز غز - [ بضم غين ] صنفى از تركان غارتگر كه در زمان سنجر قوت گرفتند و خراسان را مسخر كردند [ 1 ] . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت « 1 » اى چشم تو فتنهء فلك را قلوز * ابروى تو بر كلاه خوبى قندز هجران تو شير شرزه را سازد بز * با غارت تو عفا اللّه از غارت غز مع الزاء الفارسى غاژ - يعنى مردم دهان فراخ [ 2 ] . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 1 » شمر جرعه‌اى دان بنزديك يم * جهان لقمه‌اى دان بنزديك غاژ غليواژ - - همان غليلواج - كه گذشت - - . غريفژ - [ به وزن و معنى غريفج ] مرقوم . غيژ - امر باشد به غيژيدن كه بمعنى به زانو و دست و سرين رفتن كودك باشد . مثالش مولوى معنوى گويد « 1 » : نظم « 2 » جفته شكل و لنگ و لوك و بىادب * سوى او مىغيژ و او را مىطلب و غژ نيز به اين معنى است . مثالش هم او گويد [ 3 ] : بيت « 1 » گر تو باشى راست ور باشى « 1 » تو كژ * پيشتر مىغژ به دو واپس « 3 » مغز ايضا منه « 3 » : [ بيت ] باز حس كژ نبيند غير كژ * خواه كژ غژ پيش او يار است غژ مع السين غرس - [ بفتح غين و راى مهمله ] خشم و تندى باشد [ 4 ] . غور مگس - [ با راى موقوف ] نوعى از زنبور خرد مانند مگس كبود چشم و سبز رنگ . كذا فى المؤيد [ 5 ] . مع الشين غاش - كسى كه بغايت كسى را دوست

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه از « ن » است . ( 3 ) - « س » : بس . ( 1 ) كلمه‌ايست كه مسلمانان قبيلهء ترك اغز ( بضم اول و دوم ) را بدان ناميدند . ( از حاشيهء برهان ) . ( 2 ) در برهان معنى مطلق خار نيز دارد . ( 3 ) يعنى : مولوى . ( 4 ) در برهان بكسر اول نيز آمده و با اين حركت بمعنى خراش هم آورده است . ( 5 ) برهان بمعنى نوعى از مگس سرخ بسبزى مايل نيز گويد .